آرادآراد، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

زیباترین هدیه آسمانی آراد

مسلمون شدن پسر گلم

1392/7/17 10:48
نویسنده : مامان الی
1,213 بازدید
اشتراک گذاری

      آرادجونم  مسلمون شدن تو شده بود فکر و خیال مامان  و بابا که چه طور میشه یه مادر

و پدر  با دلبندشون همچین کاری رو بکنن تو 3 ماهه شده بودی و مامان به خیال خودش

خواست تو درد نکشی و طبق معمول تو اینترنت مطالبی در مورد ختنه با حلقه خوند و

چون نوشته بود در این روش برش وجود ندارد و کلی تعریف کرده بودن قرار شد این روش

 برات  انتخاب بشه بابا  هم دست به کار شد  و در  مورد یه دکتر خوب تحقیق کرد ، دکتر

بذر افشان معرفی کردن  اما مشکلش این بود که این دکتر سرش شلوغ بود و تا چند ماه

 بعد نمیشد ازش وقت بگیری تو 3 ماهو ده روزت بود که برای گرفتن وقت رفتیم مطب دکتر

چون اونجا  شلوغ بود بابا به ما گفت بریم تو ماشین منتظرش بشیم بعد یه ربع بابا اومد 

 و گفت که خوب سیرت کنم که قراره امشب عمل انجام بشه منم ماتمبرد و پرسیدم

چطوری این دکتر که وقت نداره ؟ و بابا قضیه زیر میزی منشی رو  بهم گفت. 

 

آراد جون ماشین  رو کنار  یک مرکز خیریه پارک کرده بودیم مامان رفت از اونجا آبجوش گرفت

توش یه قند حل کرد داد یه ذره بخوری.

 

(البته مامان اینو فقط واسه کمتر شدن دردت داد وگرنه غیر شیر دوست نداشت چیز

دیگه ای بخوری )

بعد از نیم ساعت رفتیم داخل مطب جای سوزن انداختن نبود ،ما رو صدا زدن و رفتیم داخل  

 یه اتاق دیگه حالم خوب نبود صدای گریه نوزادها بچه های بزرگتر دیدن اون صحنه ها برام 

سخت بود دلم نمیخواست این کار انجام بشه پشت در اتاق دکتر وایستاده بودیم با همون

حالمون یه پسر حدود 5 سال یا بیشتر رفته بود واسه عمل صداش میومد دکتر : شلوارتو در

بیار  پسر :برای چی ؟ میخام ژل بزنم  .... پسر: گریه کنون این که آمپوله  دکتر :خب باید 

 بیحسی بزنم  پسر  با گریه : تو رو خدا ژل بزنین اصلا بیان به دندونم آمپول بزنین اینجا نه

 و کلنجار دکتر و سرانجام جیغ و گریه .

اسم 5 نفر رو خوندن و آخریش تو بودی همتون رو ردیف رو تخت دراز کردن و به ترتیب آمپول

 بیحسی زدن اما پسر من از همه اون کوچولوها شجاع تر بود و فقط یه نق کوچولو زد و  انگار

نه انگار دردش اومده خوشحالمون کردی  از اتاق اومدیم بیرون تا دوباره صدامون کنننوزادهای

قبل از تو رو دونه دونه میبردن و مامان و باباها اجازه نداشتن برن تو اتاق صدای جیغشون میومد

 و من مضطرب شده بودم تو رو صدا کردن و من بردمت تو اتاق چشمم به تیغ جراحی افتاد به

 دکتر گفتم مگه برش داره ؟ دکتر که کلی سرش شلوغ بود مامان رو مودبانه بیرون کرد گفت 

بفرمایین بیرون منتظر بشین مامان نرفت دکتر حرصش گرفت گفت برین وگرنه عمل نمیکنم 

 من اومدم بیرون و بابا رفت تو که همین رفتار رو با بابا هم کرده بود آراد عزیز نمیدونی وقتی

صدای گریه  قشنگت بلند شد مامان چه حالی داشت مثل اسپند رو آتیش بود و جلوی بقیه 

 شروع کرد گریه کردن اون ده دقیقه خیلی طولانی به نظرم اومد تا رسیدن به خونه تو جیغ  

 میزدی و داروتم تو چند تا داروخونه که رفتیم پیدا نمیشد کلی هم تو ترافیک موندیم دارو هات 

 روگرفتیم و ظاهرا یکیشون خواب آور بود تو خونه بهت دادم و تو خوابت برد تا حدود سحر که باز  

 یه مقدار گریه کردی. افتادن اون حلقه لعنتی هم شده بود دردسر دو بار دیگه بردمت پیش یه  

دکتر دیگه اونم میگفت  شاید نیاز باشه یه جراحی کوچولو انجام بشه یعنی روز از نو روزی از

نو خدا رو شکر روز هفتم یا هشتم حلقه افتاد و مشکلی پیش نیومد . 

و خیلی اتفاقی تو مسلمون شدی . 

این عکس هم مربوط میشه به همون روزها که هنوز حلقه نیفتاده بود .

  

 

و یه عکس دیگه که خیلی دوسش دارم از همون روزها قلب

 

        

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)